تبليغاتX
افکار من
 بالاخره تمام شد
و بالاخره این چهارسال تمام شد انگار همین دیروز بود که واسه اولین بار اومدم اینجا

ولی خوب بالاخره تمام شد

|+| نوشته شده توسط فیروزه در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 تولدت مبارک
این مطلب به جهت یاداوری روز ولادت عزیز ترین دنیا میباشد و بنا به درخواست قلب اینجانب نوشته میشود و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد!
|+| نوشته شده توسط فیروزه در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 سه روز سخت
به خود نگریستم

به خودم

نه آنکه آینه نشانم میداد

به خود خودم!

و به خود خودم گفتم خودت باش!

 

|+| نوشته شده توسط فیروزه در شنبه یکم دی 1386  |
 
ماندم

ماندم تا بسوزم

ولی کاش بتوانم که نباشم

عطر نرگس ها مشامم را مینوازد

و  من دلم گرفته

دلتنگم دلتنگ دلتنگ....

|+| نوشته شده توسط فیروزه در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 ...
فردا نیستم

همانگونه که امروز نبودم

میروم بی آنکه نشانی از خود بجاگذارم.

 

|+| نوشته شده توسط فیروزه در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 امید
دیگر حرفی باقی نمانده

تنها آهی که گذشت

و قطره اشکی که گونه هایم را نوردید

دیگر حرفی باقی نمانده

تنها دلتنگم و دلتنگی هایم را مینوازم

نمیگویم خداخافظ

نمیگویم برای همیشه خداحافظ

من امید دارم و هنوز امیدوارم

هنوز هم به آینده امیدوارم

شاید...

 

|+| نوشته شده توسط فیروزه در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 سک سک
مرا عهیدست با جانان که تا جان در بدن دارم...

و ما انقدر خودمان را درگیر این زندگی کرده ایم و انقدر گرفتاری و مشکل داریم که به اندر میان موهایمان شپشها لانه کرده اند چه برسد که به اینجا برسیم و اندکی به خاک گیری اینجا بپردازیم.

خوب دیگه این چند خطم نوشتم واسه گل روی دوستانی که امدند و دیدند خبری نیست

همه ببخشید.

|+| نوشته شده توسط فیروزه در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 
برام مهم نیست که کسی نوشته هامو میخ.نه یا نه من فقط برای دل خودم مینویسم....

|+| نوشته شده توسط فیروزه در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 من
به دیدن نگاه های آسمانیت آمده ام

آنگاه که تداوم نگاهت راه را از درون قلبم میگشاید

نگاه کن . به من . به من نگاه کن که چگونه

شرم را در سرخی گونه هایم به تصویر میکشم و لبانم پر التهابم را در گرمای لبانت گم میکنم

بوسه هایم را بر تنت مینشانم و در کشاکش خواهشهای تنم در تو گم میشوم

گیسوانم نمناکم در خم انگشتانت به رقص در میآیند

در تو محو میشوم گم میشوم تا با تو یکی شوم

گرمای تنت را به آغوش میکشم و من دیگر تنها خودم نیستم...

|+| نوشته شده توسط فیروزه در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 تصورات
دلتنگیهایم را به تصویر میکشم

با قلبی خسته و نگاهی سرشار از امید

به زیبایی ها فکر میکنم

به نگاه هایی که دلتنگیهایم را به تصویر میکشند

و دستانی که گرمیشان وجودم رادر آتش میسوزاند

در تصور امید میمانم

چه دور است تصور نقاشی آرزوهایم

و چه سخت است که رنگی برای امیدهایم بیابم.

|+| نوشته شده توسط فیروزه در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا