چهار روایت از یک ماجرا

این به عبارتی میشه روایت دوم

اول اینکه دنیا خانوم من که پر حرفی نکردم!

بعدشم حالا سر روایت. قبل از هر چیز از عسل جان عذر خواهی میکنم. ایشالا دفعات بعدی..

خب و حالا ماجرا: در روایت قبلی خواندیم که دنیا گفت چی شده منم همونو ادامه میدم و صد البته چون من خودم هستم به مسائل مهمتری میپردازیم.

از جمله نکات اخلاقی:

۱- خوبه آدم به فکر دوستش باشه و به باباش زنگ بزنه که نجاتش بده ولی بهتره که به فکر اینم باشه که ممکنه خودشم تو هچل بیفته.(البته اون موقع هم یه بابای دیگه پیدا میشه مثل بابای دنیا)

۲- اول به دورو برت نگاه کن از جمله به خودت. بعد نصیحت کن.

۳- هر جا هستی خودتو همون جایی جا بزن.

۴- از جلوی کلانتری رد نشو!!

۵- از هر موضوعی برای وبلاگت استفاده کن و در هیچ شرایطی وبلاگت رو از یاد نبر.

۶- دیگه حال ندارم بگم. بقیشم خودتون بلدین.

۷- نکته مهم سوال امتحانی: در این مملکت اکثر چیزها بر پایه روابط است پس رابطه ها را قوی کنید! (می تونید از بازی رابطه هم برای این کار کمک بگیرید.)

تبصره۱: لطفا از رابطه برداشت بد نکنین.

خب اینم رفت در پرونده اعمالمون.

در پایان از کلانتری شماره ۱۲ لاهیجان و مهرنوش مداد سیاه و سمیرای قصه گو  و بلاخص جناب!! دنیا که ما را درخلق این مطلب یاری نمودند کمال امتنان را داریم.

من

به اميد ديدن رويايی تازه سر از پستوی ظلمت برداشتم.

خود را در التهاب انگشتانش گم كردم تا نشانی ديگر از او بيابم.

از اندوه از ناله از اشك از فغان

از همه و همه گريختم.

تا او تا ايمن تا نگاهی تازه تا...

...شايد تا يك زندگی تازه.

پيش ميروم

تا آخر

تا پايان راهي كه در آن گام نهادم.

شايد اين راه را انجامی خوش باشد.