دلم فیروزه میخواد
دلم یه دنیا گرفته. نه به خاطر اینکه حوصلم سر رفته. نه به خاطر اینکه دلم واسش تنگ شده. نه به خاطر ایکه مامانم میگه نرم تهران. نه به خاطر اینا و نه به خاطر هیچ چیز دیگه ای تو این مایه ها. دلم واسه فیروزه تنگ شده. دلم واسه خودم تنگ شده. واسه همون فیروزه که بود و الان چیزی ازش نمونده. دلم فیروزه ی خودمو میخواد.
امروز فرقونو گرفتم دستم ولی نتونستم خوب سنگای توشو خالی کنم. فیروزه که انقدر ضعیف نبود!
متین یه عالمه از خاطره های قبل گفت ولی من هیچی از اونا رو حتی یادم نمیومد. اسم بچه ها هم یادم نمیومد. ولی اون هم مدل گیتارم یادش بود و هم لباسایی رو که تنم میکردم. نمیدونم شاید من پیر شدم!
آرش امروز پرسید چته؟ گفتم هیچی! پیر شدیم دیگه. گفت آدم باید دلش جوون باشه. گفتم مشکل اینجاست من دلم پیر شده...
دلم میخواست خودم بودم. همونی که انقدر بنیه داشت که از صب تا شب رو پا بود ولی نه یه ذره از خودش ضعف نشون میداد نه یه لحظه لبخند از رو لبش دور میشد.
دلم میخواست مثل اونوقتا باز همه بهم میگفتن دختر تو کاری جز خندیدن بلد نیستی؟
دلم میخواست مثل اونوقتا از پس همه چیزو همه کس بر میاومدم. دلم میخواست...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۴ ساعت 22:0 توسط فیروزه
|