چشمان او
به چشمان مهربانش خیره شدم.
دستانم را در گرمای دستانش گم کردم
تا این همه دوری و انتظار را در التهاب اغوشش گم کنم.
در او محو شدم تا خود را بیابم تا خود را در او گم کنم.
اما…
ناگهان حسی تلخ وجودم را به اتش کشید و پرده ای از تردید بر چشمان سایه افکند!
همه چیز به دور سرم میچرخید. میچرخید و میچرخید.
تنها نگاه او بود که لحظه از برابر دیدگانم گم نمیشد.
خواستم فرار کنم خواستم بروم خواستم از چنگالی که قلبم را میفشرد بگریزم.
اما…
چشمان او بود که مرا به سوی خود میخواند…
که با او باشم که مال او باشم تا همیشه مال او باشم.
پس ماندم برای همیشه به خاطر او تنها به حرمت نگاهش.
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۸۴ ساعت 10:24 توسط فیروزه
|