به من نگاه کن

مرا ببین

مرا ببین که چگونه در انتهای قهقرا ایستاده ام

ببین که چگونه در خود محو گشته ام

نگاه کن

به من نگاه کن

ببین که چگونه نگاهم در تو شعله میکشد

ببین که چگونه در خواهش تنت گم میشوم

دستانت را بگشا

بگذار در گرمای آغوشت آرام گیرم

تا تمام سیاهی ها کنار روند

تا دوباره به اوج برسم

به بالاترین نگاه

بگذار تا دوباره خورشید را در دستانم بگیرم.

لحظه

وجودم را به آتش بکش ای مهربانترین مهر

 نگاهم را در خود بسوزان

در تلاتم لحظه های بی بازگشت

آنزمان که تنم را در بی انتهای دستانت گم میکنم

آنزمان که تو را با شوق میخوانم

و آنزمان که تو را در وجودم به تصویر میکشم

در نگاهم گم شو

در وجودم محو شو

در خواهش دستانم بی پروا به آتش بکش

بسوزان

محو کن

آتش بزن آتش بزن

در آخرین حد

در بی انتها ترین

تا در تو گم شوم محو شوم

بمیرم

تا تو را در بی انتها ترین لحظات

در بلند ترین ثانیه ها در خود بسوزانم

در حسرت بی انتهای وجودم سرک بکش

مرا بسوزان بسوزان بسوزان

خوابی که تعبیرش را ندیدم

تن برهنه ام را با خود به هر سو میکشیدم

بدون هیچ شرمی بدون اینکه حتی رنگی بر گونه هایم بنشیند

تنها لفافی بر شانه هایم

خوابگون . بی شرم و با چشمانی مست در رویاهایم سرک میکشیدم

 شاید خواب و رویا 

شاید واقعیتی که در خواب بر من نمایان میشد

 هر چه بود زیبا بود و زشتی اش را بر روحم میسایید