خوابی که تعبیرش را ندیدم
تن برهنه ام را با خود به هر سو میکشیدم
بدون هیچ شرمی بدون اینکه حتی رنگی بر گونه هایم بنشیند
تنها لفافی بر شانه هایم
خوابگون . بی شرم و با چشمانی مست در رویاهایم سرک میکشیدم
شاید خواب و رویا
شاید واقعیتی که در خواب بر من نمایان میشد
هر چه بود زیبا بود و زشتی اش را بر روحم میسایید
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۸۵ ساعت 18:3 توسط فیروزه
|