تن برهنه ام را با خود به هر سو میکشیدم

بدون هیچ شرمی بدون اینکه حتی رنگی بر گونه هایم بنشیند

تنها لفافی بر شانه هایم

خوابگون . بی شرم و با چشمانی مست در رویاهایم سرک میکشیدم

 شاید خواب و رویا 

شاید واقعیتی که در خواب بر من نمایان میشد

 هر چه بود زیبا بود و زشتی اش را بر روحم میسایید